
وراي اين شارلاتان بازيهاي سياسي و جنگهاي رواني، براي كمرنگ نشان دادن دستاوردهاي مقاومت، واقعيت، اما اين است كه قوانين اجتماعي دور زدني نيست، تضاد اصلي جوامع و پديدهها امري قراردادي و دلبخواهینيست و نميتوان با زور، دوز وکلک آن را ناديده گرفت و به آن نپرداخت. نگاهي به سرنوشت حاكمان و قدرتهایی كه مضمحل شدهاند این را بهخوبي نشان ميدهد. موفقيت يا عدم موفقيت تاکتیکها، چنانچه بهصورت مقطعي به آنها نگاه نكنيم، تابع بستر استراتژيكي درست آنهاست. اينكه فاشيسم هيتلري امكان موفقيت پيدا نكرد، نه ناشي از فلان تاكتيك اشتباه در جزء بوده است. اينكه مداخلهٴ شوروي در افغانستان به گل نشست، تابع خطاي فلان فرماندهٴ صحنه و يك تصميم نادرست کوتاهمدت نبوده است. چند هفتهٴ پيش، توني بلر در مورد وضعيتي كه غرب براي خودش در عراق به وجود آورده است گفت: «من به خاطر آن، عذرخواهي ميكنم ... قطعاً ما در درك خود، از اينكه بعد از كنار زدن رژيم چه خواهد شد، اشتباه كرديم»... و بهاینترتیب نشان داد قویترین ارتشهاي جهان و ائتلافي از ثروتمندترين ابرقدرتها هم قادر به پيشبرد خطي كه بهصورت استراتژيكي اشتباه باشد، نيستند و سرانجام مجبور به اذعان اشتباه خود ميشوند. ژنرال آيزنهاور، زمانی که در سال1944 پا به سواحل نرماندي گذاشت، با مقاومت فرانسه و نقشي كه بهمنظور تسهيل پيشروي نيروهاي متفقين ايفا کرده بود آشنا شد. پيش از آن در ديدگاه امريكائي، مرزي بين تروريسم و مقاومت وجود نداشت، درحالیکه درصحنه عمل، آيزنهاور متوجه شد مردان و يا زناني كه براي يك آرمان يا براي ميهن خويش مي جنگند، هرگز تروريست نيستند. از ميان برداشتن يك حاكم جبار، يك عمل مشروع، قانوني و مقاومت است وكساني كه اين را از ياد ميبرند، ميهنپرست نيستند.
حالا هم اگر تضاد واقعي دوران معاصر و تهديد جهاني «بنيادگرايي وحشي تحت نام اسلام»، آنچنانکه مقاومت ايران از سال1372 اعلام کرده بود، هست، بلافاصله «امالقراي اين تهديد» و «راهحل آن» خود را نشان ميدهد، امروز جهان در برابر اين پدیدهٴ شوم، مجبور به تصميمگيري است. اگر نظام ولایتفقیه «كانون بنيادگرايي و توحش در جهان» است، حاكميت، حيات و كاركردهايآن به باندهاي مختلف بنیادگرا اين پیام را ميدهد که با افراطیگری و تروریسم، میشود خود را به جهان تحميل نمود. اینجاست که آلترناتيوواقعي و درست معتقد به اسلام بردبار و دموکراتیک كه با جديت تمام، در برابر اين سرچشمه بنیادگرایی قیام کرده و قیمت این مبارزه را با گرانترین بها پرداخته است، خود را در چشمها فرو خواهد كرد، آلترناتيوي كه در چهاردههٴ گذشته نشان داده است ميتواند آنتي تز كابوس مرگبار «وحشیگری تحت نام اسلام» باشد و از ظرفیت عظيم ایجاد تغییر فرهنگي و جايگزيني آن برخوردار باشد. سفسطهگری آخوندها در برابر موفقيتهاي بينالمللي مقاومت و تلاش براي مخدوش كردن آنها، خود گواه همين ضعف آنها و نگرانيشان از سمتگیری درست تاريخي است. گشتاپوي آخوندي كه ساليان با آويختن به غارتگران منافع مردم ايران، از بالاترين همدستي در محدود كردن و كشتار مخالفانش برخوردار بوده است، البته غيظ و ناراحتي خود از اين پيروزي رابا فرهنگ و ادبيات خاص خود، اينگونه بايد بيرون دهد: «...برکسی پوشیده نیست که موضوع عراق و حفاظت از کمپ لیبرتی بهانه است، بهانهای که مجاهدین بهوسیلهٴ آن در پی به دست آوردن حمایتهای سیاسی آمریکا هستند، لابی ... مجاهدین درصدد است که به انحاء گوناگون نام این گروه را در مقابل دیدگان سیاستمداران آمریکایی بیاورد. از این منظر شاید این لایحه را که به امضای رئیسجمهور آمریکا نیز رسیده است، یک گام در مسیر پیشبرد چنین سیاستی تلقی کرده و از آن استقبال کنند...»(سايت وزارت اطلاعات940916)
حالا روشن ميشود بهراستي آيا آنطوركه در ديدگاه عقبماندهٴ آخوندي تفسير شده، پيشرفتهاي مجاهدين، دريك قیاس به نفس، با مفتخوری و دروغ و دغل از نوع آنها بوده است؟ يا همچنان كه سرانجام مشي درست مقاومت فرانسه توانست حقانيت خود را اثبات كند، ايستادگي بر سر اصولي ترين مشي در مبارزهٴ سازمانيافتهٴ مردم ايران و دادن بالاترين قيمت براي حفظ شعلهٴ آن در تاريك ترين مقطع تاريخ ميهن، زيربناي اين درخشندگي و از محاق خارج شدن نيروي بالندهٴ حقيقي و هماورد واقعي تهديد اصلي جهان و «پدرخواندهٴ بنيادگرايي» بوده است؟