خدنگ از کمان عشق برمیداری و شیردلی از گهوارهٔ آزادی...
در منظری به صبحگاهانی مکرر که مردمان را به بساط ِ«اعدامی سربدار» میبرند و محتسبان، گرداگرد، قوت چاشتگاهی یزید بهپای میدارند، بیرق «هل من ناصر» حسین بر کف داری...
در بساطی که بامداد و سپیده و دمادم هوای سینه، ملکوک دیو مرگسرشت و ریاگستر شیخان است، مسیحانفس میجویی...
در کوی و دیاری که مار در پلک گنجشک کردهاند و کودکان را در نمایشنامهٔ خیابانی مرگ مینشانند تا بازی اعدام کنند،
در سرا و بارگاهی که شرافت در رهن دیو فقیه و کرامت در زنجیر گریو شنیع، با پاسداشت حریم زینبیان زمان، سروش شرافت و کرامت آدمی بانگ میکنی ...
در میهنی که بر پهنای چهرهاش، جز سرشکی به رخسارهٔ غم نیست، شادیآور دلیری از آنگونه عاشق را ندا میدهی که سرنوشت خلقی را به اکسیر عشق زند و بر دامن آزادی، محبتش کند...
در فلاتـی که خِنگهای راهوارش، هزارهزار پیکر مصلوب سیاووشان و آرشهای آزادی بر زیندارند، بر کاروان گل سرخ معاصر ایرانزمین، عود و عطر و عبیر میافشانی...
در دیاری که نـالهٔ مرغان سحرش، داغ مادران ِفرهادهای این شب یلدایی است، سالهاست هر کوی و برزن، هر کتیبه و کاغذ، و هر صدایی را به آوردگاه توفیق و کرامت با شقاوت و جنایت ولایت میخوانی...
پیرهنْچاک و غزلخوان آزادی، مهد زمین و گهوارهٔ عمر را، جویا و پویای دانشش خواستهیی...
نسل ما از دیرباز در قفای آزادی و کسب شایستگی آن است؛ سالکانی که به شکرانهٔ عشقش، جلوهفروشی ملکالحاجی و اهریمنی شیخان و اربابان بیمروت دهر را برنتابیدهاند...
«نخوت باد دی و شوکت خارِ»(1) فقیهان و زر و زور و تزویرِ شیخان را دوامی و قوامی نیست...
سلام و درود و تعظیم، عزم ورزمی چنین عاشقانه و عارفانه را که «نیرنگها را خوش بر آب انداختی»(2) و سوگند و رسالت قلمت به فریاد، که همهٔ دلشورگیاش، فکر و ذکر آزادی بود و هست...
«قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز
ورای حدّ تقریر است شرح آرزومندی»(3)
سعید عبداللهی
آذر 94